Poetry & Paint

ادبيات و نقاشي

...........

عاشقانه ایی از سعدی

پنیر ریو  و روزنامه های صبح

جمع ارقام سرگردان

و برابری سطرها و ستون ها

میان این همه سلول

(آتیش داری)

دود سیگار

و توهم روزگاران

سراشیبی تندی است

اینجا

قرن هفتم

خیابان های کابل توی بی بی سی

پاهای مصنوعی

بمب و گلوله

مکتب مغولان

تهران

و عصیان عین القضات

یک نفس تا بالای برج میلاد

راستی

میلادت مبارک مادر بزرگ در این

هوای اندوهگین

و قطره هایی که پایین می آیند

روی فرق مجسمه ها

با شتاب...

شالاپ شلوپ

شالاپ شلوپ

 

+ ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; ٤ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

واقال

هر گونه استفاده از فیلمنامه منوط به اجازه از نویسنده اثر می باشد

 

(واقال)

 

غروب٬ داخلی

اتاق ٬تصویر از بالا٬ نمای بسته از یک میز کار٬ روی میز یک پانچ یک تقویم رومیزی ٬چراغ مطالعه ٬ماشین حساب ٬ تلفن٬ مقداری پرونده درهم برهم ٬ پوشه هایی به رنگهای مختلف آبی٬ قرمز ٬ سفید٬  سبز که به شکل بی نظمی پخش و پلا شده اند.

تصویر مردی که سرش را روی میز گذاشته در حالی که دست چپش را زیر پیشانی اش گذاشته ودر دست دیگرش خودکاری دیده می شود٬ مرد انگار به خواب رفته است٬ ناگهان صدای زنگ تلفن به صدا در می آید و مرد از خواب می پرد و گوشی را بر می دارد

صدای پشت گوشی(صدای  زن)

زن:الو آقای حمیدی؟

مرد:بله بفرمایید

زن: علی خودتی؟ پس کی میایی؟همه منتظر تو هستن؟

مرد:ببخشید مثل اینکه اشتباهی رخ داده٬ من حمیدی هستم اما علی حمیدی نیستم از ظهر این سومین بار که زنگ میزنید شاید شماره رو اشتباهی میگیرید چون من اصلا زن ندارم .

زن: ولی همین شمارس صدای شما هم دقیقا عین…… نمیدونم به هرحال ببخشید.

مرد:خواهش میکنم

مرد گوشی را میگذارد ٬ نگاهی به ساعتش می اندازد و در حالی که انگار دیرش شده به سمت چوب لباسی می رود و پالتویش را می پوشد ٬ بدون اینکه پرونده ها را مرتب کند مقداری از آنها را داخل کیفش میگذارد در کیف را میبندد و به طرف پنجره میرود.

نمای بیرونی از پنجره

بیرون هوا سرد است و دانه های درشت برف به آرامی در حال باریدن است

نمای بالا از خیابان

یک خیابان بزرگ کم رفت وآمد که پوشیده از برف است مرد نگاهی به ماشینش که جلوی ساختمان پارک شده است می اندازد یک بنز قدیمی سیاه رنگ که برف روی آنرا پوشانده است در نزدیکی ماشین چند درخت پوشیده از برف دیده می شوند آن سمت خیابان زن و مردی با لباسهای سفید و چتری سفید در حال عبورند لباسهیشان آنقدر سفیدند که در پس زمینه سفید برفی تصویر به خوبی دیده نمی شوند. قطع

داخلی اتاق کار مرد

مرد که در حال خارج شدن از اتاق است  ناگهان برمی گردد٬ سراغ کمد روبروی درب خروجی اتاق می رود کمد چند کشو دارد کشوی بالایی را باز میکند انگار دنبال چیزی میگردد بالای کمد یک نقاشی جلب توجه می کند دوربین بالا می رود و روی بسته نقاشی فیکس می شود. صدای سروصدای گشتن مرد به راحتی به گوش می رسد. نقاشی تصویری انتزاعی٬ چند شکل هندسی نا منظم با پس زمینه ای تند از رنگهای سرخ و سیاه ٬تصویر زن و مردی در هم غلطیده  را تداعی میکند که تشخیص اینکه کدام زن و کدام مرد است کمی مشکل است٬ دوربین پیش می آید مرد اینک به قفسه پایینی رسیده است در حالی که روی پنجه پاهایش نشسته در حال جستجوست .

تصویر از پشت مرد او بدون اینکه چیزی بیابد یا چیزی را بردارد بلند میشود کیفش را بر میدارد و به سمت درب خروجی به راه می افتد دوربین می چرخد و او در حالی که کاملا بیرون رفته تعقیب میکند مرد در را میبندد.

فد اوت

فد این

دوربین از بغل پیاده رو در حالی که نمای باز ماشین ٬ پیاده رو ومرد ٬ مرد  در حالی که مشغول باز کردن درب ماشینش است ٬ درب ماشین را باز میکند سوار میشود ٬ ماشین را روشن می کند(صدای استارت و یا  روشن شدن ماشین شنیده نمی شود)  ماشین حرکت میکند  و دور میشود. قطع

داخل ماشین تصویر از بغل راننده ٬ روی داشبورد تقریبا خالی است فقط یک بسته سیگار و روزنامه ای لوله شده دیده می شود٬ مرد نگاهی به ساعتش می اندازد نمای بسته ساعت در حالی خواب رفته و کار نمی کند.

مرد رادیو را روشن میکند پیچ رادیو را میچرخاند صداهایی عجیب پارازیت و سایر کانال های رادیویی یکی پس از دیگری رد میشوند٬ مرد جای خاصی را برای شنیدن پیدا نمیکند و رادیو را خاموش می کند٬ دنده را عوض میکند و پا را روی پدال گاز فشار می دهد بسیار عجول و کمی مضطرب با سرعت بیشتری حرکت می کند.

نمای بیرونی  در حالی که خیابان بسیار خلوت و پوشیده از برف است و هیچ رفت وآمدی دیده نمی شود  مرد همچنان سرعتش را زیاد می کند .

تصویر از روبرو ٬ ناگهان کودکی 7 یا 8 ساله با کاپشنی سرخ وسط خیابان جلوی ماشین ظاهر میشود٬ مرد در آخرین لحظه متوجه کودک میشود و پا را روی پدال ترمز میگذارد٬ صدای شدید ترمز به وضوح شنیده می شود٬ فرمان را می چرخاند٬ اما با کودک تصادف می کند٬ کودک به سویی دیگر پرت می شود .

نمای بیرونی  از جاده ٬کودک و ماشین منحرف شده و جای چرخهای ماشین که انحراف ماشین را نشان می دهد.

تصویر مرد در حالی که سرش را روی فرمان گذاشته است. قطع

تصویر  کودک از بالا ٬ انگار مرده است و خون زیادی روی برفها و اطراف کودک دیده می شود.

مرد نگاهی به بیرون می اندازد و فرمان را می چرخاند ٬ تیک آفی میزند و از محل حادثه فرار میکند . تصویر از بغل از مرد در حالی که  بسیار نگران و مضطرب به نطر میرسد در حالی که چند صد متر بیشتر دور نشده است.

نمای بسته از روبرو .

(حرفهای توی سرش)

مرد: چی کار داری میکنی مرد .خدای من چرا فرار کردم ٬ نکنه نمرده باشه  نکنه زنده س٬ یعنی من اینقدر خبیث بودم و نمی دونستم ٬ بهتره برگردم  و ببرمش بیمارستان.

پا را روی ترمز می گذارد  دور می زند و به سمت محل حادثه بر می گردد .

نما از بیرون در حالی که ماشین به دوربین که در محل تصادف ایستاده نزدیک می شود٬ ماشین توقف می کند٬ مرد از ماشین پیاده می شود٬ دور و برش را نگاه میکند اما اثری از کودک نمی یابد ٬ به سمت دوربین می دود  جای لاستیک های ماشین  به خوبی دیده می شود  که به سمت راست پیاده رو منحرف شده است  به طرف محل افتادن پسر بچه می دود  اما اثری از پسر بچه٬ و خون و چیزی که نشانگر تصادف باشد دیده نمی شود٬ فقط لایه ای از برف به ارتفاع چند سانتی متر روی جاده را پوشانده است ٬ مرد روی زمین زانو میزند مقداری برف برمی دارد (نمای بسته دست مرد) در حالی که برفها در دستانش کم کم آب میشوند و اثری از برفها نمی ماند٬ مرد بلند می شود هاج و واج  چرخی می زند ٬ نگاهی به اطرافش می اندازد به طرف ماشین که درش باز است  می رود ٬ سوار می شود ٬دور می زند و حرکت می کند. قطع

نمای روبرو از مرد (فکرای توی سرش)

مرد:نکنه خیالاتی شدم ٬مگه ممکنه من که صد متر هم دور نشده بودم ٬ ماشین یا آدمی هم از خیابان رد نشد ٬ ولی اون بچه ٬ جای لاستیک ها  و اگه بود که باید خونی ٬ چیزی.... ولش کن ٬ حتما خیالاتی شدم .

نمای بیرون از دیده راننده در حالی که یک پمپ بنزین سمت راست خیابان دیده می شود. قطع/بیرون

ماشین می پیچد و وارد پمپ بنزین می شود پمپ بنزین فقط یک پمپ دارد ٬ مردی در حال زدن بنزین کارش که تمام می شود به طرف مرد پمپ بنزینی می رود ٬ تصویر از دو مرد.  مرد اول  کیف پولش را در می آورد  و انگار مقداری پول در می آورد اما هیچ پولی در دستش دیده نمی شود و به حالت شمردن پول مقداری پول می شمارد در حالی که هیچ چیزی در دستش نیست.مرد پمپ بنزینی هم پول را میگیرد (هیچی نمی گیرد) مرد  تشکر میکند و سوار میشود .

مرد پمپ بنزینی: آقا باقی پولتان؟

مرد جلویی: بذار باشه اونم انعامت

مرد جلویی ماشین را روشن میکند و می رود . راننده ماشین را جلوتر می برد٬ پیاده می شود و برای مرد پمپ بنزینی دستی تکان می دهد ٬ مرد پمپ بنزینی در حالی که در حال دور شدن از آنجا می باشد  به طرف یک کیوسک میرود٬ مرد در باک را باز میکند و شروع به زدن بنزین می کند باک که پر شد به طرف مرد پمپ بنزینی می رود مقداری اسکناس به او می دهد(مرد پمپ بنزینی هم دستش را داخل جیبش می کند و در حالی که چیزی در دستانش نیست انگار باقی پول مرد را میدهد تصویر از کف دست مرد در حالی که هیچ چیزی در دستانش نیست مرد در حالی که دستانش باز است دستش را می چرخاند و در عین ناباوری  صدای جیرینگ جیرینگ افتادن چند سکه را می شنود ٬ خم می شود روی زمین و در حالی که هیچ چیزی را بر نمی دارد ٬ انگار سکه ها را جمع می کند ) خدا حافظی می کند و سوار ماشین می شود ماشین را روشن می کند ماشین در حالی که ماشین قبلی نیست و حالا یک بنز سفید قدیمی شده دور می شود ٬ دوربین ماشین را تعقیب می کند تا جایی که ناپدید می شود.

*هر گونه استفاده از فیلمنامه منوط به اجازه از نویسنده اثر می باشد*

 

 

 

 

 

 

+ ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ٢۳ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

نمایشگاه آثار نقاشی مرضیه لرستانی در گالری سیحون

نمایشگاه آثار نقاشی مرضیه لرستانی  در گالری سیحون از تاریخ  4 تا 16 تیر ماه 1389 برگزار میگردد٬ این آثار حاصل تلاش وآثار هنرمند  در سالهای 87 تا 89 می باشد٬ افتتاحیه این نمایشگاه در روز جمعه 4 تیر ماه 1389 از ساعت 16 تا 20 برگزار می گردد ٬ از کلیه دوستان و علاقمندان ٬جهت بازدید از این نمایشگاه دعوت به عمل می آید٬ آدرس گالری سیحون٬ تهران ٬خیابان وزرا٬ کوچه چهارم ٬پلاک ٬11  گالری در روز شنبه 5 و جمعه 11 تیر ماه تعطیل می باشد.نمایشگاه در سایر روزها از ساعت 10 صبح تا 6 بعدازظهر دایر می باشد.

 

  بی گاهان

به غربت

به زمانی که خود در نرسیده بود

چنین زاده شدم در بیشه ی جانوران و سنگ

و قلبم

در خلاء

تپیدن آغاز کرد . . . .

(شاملو)

 

 

 

 

 

 

 

+ ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ٢٥ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

داستان 1

  Pablo Picasso

(Portrait of Ambroise Vollard (1910Pablo Picasso

هوا تاریک می‌شد و بیرون باران سختی می‌بارید، این برای اولین بار نبود که تابوت از روبه ‌روی چشمانش رد می‌شد. پرنده‌ای آن‌سوی پنجره خود را به سختی به شیشه می‌مالید و با فشار خونش، فشار رگ‌هایش می‌خواست وارد اتاق شود. قبل از آن‌که توی دنیای آب فرو برود، قبل از آن‌که مذاب شود، غرق آرواره‌هایی سوخته شد. دستش را روی سینه شماره 2 کشید و تپانچه‌ای از دور به شقیقه‌اش شلیک کرد. اتاق بوی خون می‌داد و هر چه که به خاکستری ختم می‌شد، تنفس در زیر آب آبی نه در اعماق یک اقیانوس،  دریایی در بی‌تصوری. هوا رفته رفته روشن می‌شد و خورشید تردید ابرها را کنار می‌زد. هیچکس در خانه نمانده بود. مجری شبکه خبر بی‌مخاطب‌ترین روزش را نشخوار می‌کرد.

 عقربه‌های ساعت سرعت جماع  گرفته بودند. در کندی این روزها به سرعت روی هم می‌افتادند و بچه‌های حرامزاده‌شان - ثانیه‌ها و دقایق- با پوزخندی ناپایدار از رویم رد می‌شدند. از کوچه که رد شد پایش توی گودالی از آب باران گیر کرد و همراهش نرفت- غسل تعمید را به خاطر می‌آوردم- با کمک چوبدستی که از مغازه روبه‌رو خرید، لنگ‌لنگان به سمت محل کارش رفت. خون از توی پاچه‌ی شلوار سمت راستش،  از توی پاچه‌ی شلوار خالی از پایش جاری بود. شاید هیچکس تعجب نمی‌کرد اما انگار جهان انگشتی شده بود که او را نشان می داد . خونش به سمت فاضلاب‌های شهری روان می‌شد. دستمالی از جیبش بیرون آورد،  یادگار روزهای جوانیش روزهایی که پر ازبوی بهارنارنج بود. روزهای روشن،  خیابان‌ها، پارک‌ها، معابر عمومی و خاطرات شیرین سایا.

روی دستمال با فونت Impact  بدون اسپیس نام سایا و امیر حک شده بود. دستمال را زیر زانویش گذاشت تا خونریزی را بند آورد. قطره‌های خون آغشته با خاطراتی دور چکه چکه پایین می‌آمد. خونریزی که کمی قطع شد با خودش می‌گفت که بدن توان التیام و ترمیم خود را دارد و هر زخمی به زودی درمان می‌شود. در ذهنش به گلبول‌های سفید فکر می‌کرد و پلاکت‌ها که چه‌طور به سمت ناحیه زخمی حمله می‌کنند و با عفونت می‌جنگند و به پروتئین‌هایی که پلاکت‌ها آزاد می‌کنند اما همیشه ممکن است چندین خطا رخ دهد. التیام به جریان خون کافی نیاز دارد، زخم باید تمیز باشد مثل روحی بی‌گناه به دور از ضربه و عوامل تحریکی، اما بر خلاف تصور زمان همیشه زخم ها را خوب نمیکند. همین دستمال خونین پر از زخم‌هایی است که ابدیتی را به همراه خودش می‌کشد. از آن روز 20 مهر 1368 بیست سال گذشته است، اما....... توی همین فکرها به دنیای سفیدی برخورد و از هوش رفت.

دستانم بوی بیمارستان می‌داد. سه ماه و سه روز روی تخت آی‌سی‌یو بی‌هوش بود. همه‌ی مو‌های سرش ریخته بود. زرد و لاغر شده بود. پرستار دکتر را خبر کرد. دکتر بی‌دیالوگ فشار خونش را گرفت. چند روز بعد به بخش عمومی منتقل شد. کتش را که تحویل گرفت،  دنبال دستمال‌ گشت. دستمالی خشک شده از خون توی جیبش بود. در راه با چوبدستی زیر بغل توی پارک اندازه ابرهای جهان گریست. به خانه که رسید پایش هنوز توی گودال آب باران داشت پوست می‌انداخت. استخوان‌های زردی که از پوست خشکیده شد بیرون زده بود و پوتینی با بندهای باز. بی‌اعتنا از کنار پایی که مال او نبود گذشت. پوستش هر روز تغییر رنگ می‌داد سفید، سرخ، زرد و سیاه. جایی خوانده بود پوست بدن آینه درون است. همسر سابق‌اش هر گاه که حمام میرفت پوستش را با شیر بز و خیار و زیتون می‌شست. گریپفروت می‌خورد. او مانند یک ملکه زندگی می‌کرد و مدام در حال کشف جوش‌های بدنش بود و  همیشه مواظب بود پوستش زیاد نم نکشد. با این حال روزی 5 مرتبه حمام می‌کرد. بیش از 80 درصد وزنش را آب تشکیل می‌داد. روزی که خبر قتلش را دادند گریه کرد اما از ته دل خوشحال بود.

 - سیگاری می‌گیرانم و هی حرف‌های توی سرم را دود می‌کنم، روی کاناپه دراز میکشم- پرده را کنار میزند چوبدستی که دیگر همراه همیشگی اش شده است در گوشه ای از اتاق لم داده است ، دستانش که بوی بیمارستان می‌داد،  متورم شده‌اند. هوا رو به تاریکی می‌رود. تیک تاک ساعت روی اعصابش راه می‌رود. یک لحظه پری دریایی که سالها پیش توی جزایر مرجانی جنوب اسپانیا شکار کرده بود از ذهنش می‌گذرد. لب‌هایی سوخته بر لبانش می‌چسبد. دستش را روی سینه ی شماره 2 می‌کشد. بی‌حسی دستش را احساس می‌کند. فکر می‌کند هنوز بوی بیمارستان می‌دهد ، اما دستش همین‌جور متورم می‌شود. متورمی چهارگوش،  دستش پنجره میشود، پنجره ها از ارتفاع میترسند و پایین می افتند و پرنده ای بی ضربان از آنجا می پرد ،  تپانچه‌ای از نزدیکترین فاصله شلیک می‌شود،   واشرهای ستون فقراتش کف اتاق می‌افتد، بدنش مثل قطعه‌های یک ماشین از هم باز می‌شود و در دنیای آب  شناور می‌شوند. در دریای بی‌تصوری که نمی‌توانی فکرش را بکنی، همه چیز در سردی ذوب می‌شود.

سیگاری دیگر می‌گیرانم. دستمالی از جیبم بیرون می‌آورم. دستمالی خون‌آلود و خشک توی ظرف‌شویی با ریکا و آب داغ می شورمش ، جریان خونی مرده هوای آشپزخانه را سرخ می‌کند. دستمال را پهن می‌کنم روی پنجره. چند پرنده آن حوالی گشت می‌زنند. برایشان دانه می‌ریزم. پکی به سیگار نیمه روشن می‌زنم. هوا دارد خاکستری می‌شود ، شاید باران سختی در پیش باشد.

 

بهار ١٣٨٩

 

 

+ ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

 

5 ماه از اینجا نبودنم میگذره  5 ماه فاجعه بزرگی است .

زمان و زبان و پیجیدگیهایی که غرقم کرده بود

همین..................

...................................................................................................................

طعم ذغال

روی آرواره هایی سوخته

کفشهایت را در بیاوری

آماده ام

 برای سفر

جهان آب

مذاب می شوم

تفتیش دهان

جرم های خیالی

و تحریک دندان ها

جهان میلرزد

روی دستهای بی حافظه ام

دو خط موازی

نوسان قدرت

و پرتقال های  پیراهنت

رها

در آسمان هیچکس

بی وزنی

جهان آب

مذاب.......

کفر پله ها را پایین می روم

تا طبقه ی چندم

بی پایانی را بالا تر

بالا می آورم

ارتباط شوم

دره

تکانهای ناگهان

و زنی بی سر

با گردنی باریک

................................

 

+ ; ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۸ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

8/8

افزودن یک هیچ دوباره

روی هم افتادن عقربه ها

در جماع ساعت 12 تمام

و این دو آدم

با پاهای گشاد

که هی دارد تحلیل می رود

شرشر دلگیر آسمان

زردی زمین و زمان

و این همه فکر

که شاید ......

 

بیرون می زنم از خودم

همه ی تهران سر از جیبم درمی آورد

و برگهایی مرده

که زیر پایم

خش خش نمی کنند.

+ ; ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; ٤ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

و......

آموخته ام که بنشینم

سر

بر

زانو

در انحنای تنت

آنجا که مملو از بوی بهار نارنج است

باران شوم

تا بارانی آویزانت

به رخت آویز

و کفش های اسپانیایی ات

پشت در

جوانه زنند

روبروی این بوم.....

حالا با من

سخن بگوی .....

+ ; ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ٥ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

و ......

١)

 به رویش

نه آوردم

نه

افتادم

تنها

نگاهش کردم

حالا

حامله است

یک حس شاعرانه.....

2)

  نیمی در سایه

نیمی در روشنا

این بازی نور.....

حالا که درخت مرگ

و جار بی عدالتی سنگ

همرهان آخر تواند

و فردا

روی هیمه ها

بلوزه میکشی

و باد حرامزاده

هستی ات را

به تاراج می برد

3)

 غرق می شوم

در باکرگی ات

وقتی تقدیر تازه ای را

برایم تصویر میکنی

شعر......

4)

 با دستانی کرخت

چند حبه دیگر

بالا می روم

چه شیرینی

مرگ.......

+ ; ٩:٠٢ ‎ق.ظ ; ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

← صفحه بعد