داستان 1

Pablo Picasso

(Portrait of Ambroise Vollard (1910Pablo Picasso

هوا تاریک می‌شد و بیرون باران سختی می‌بارید، این برای اولین بار نبود که تابوت از روبه ‌روی چشمانش رد می‌شد. پرنده‌ای آن‌سوی پنجره خود را به سختی به شیشه می‌مالید و با فشار خونش، فشار رگ‌هایش می‌خواست وارد اتاق شود. قبل از آن‌که توی دنیای آب فرو برود، قبل از آن‌که مذاب شود، غرق آرواره‌هایی سوخته شد. دستش را روی سینه شماره 2 کشید و تپانچه‌ای از دور به شقیقه‌اش شلیک کرد. اتاق بوی خون می‌داد و هر چه که به خاکستری ختم می‌شد، تنفس در زیر آب آبی نه در اعماق یک اقیانوس،  دریایی در بی‌تصوری. هوا رفته رفته روشن می‌شد و خورشید تردید ابرها را کنار می‌زد. هیچکس در خانه نمانده بود. مجری شبکه خبر بی‌مخاطب‌ترین روزش را نشخوار می‌کرد.

 عقربه‌های ساعت سرعت جماع  گرفته بودند. در کندی این روزها به سرعت روی هم می‌افتادند و بچه‌های حرامزاده‌شان - ثانیه‌ها و دقایق- با پوزخندی ناپایدار از رویم رد می‌شدند. از کوچه که رد شد پایش توی گودالی از آب باران گیر کرد و همراهش نرفت- غسل تعمید را به خاطر می‌آوردم- با کمک چوبدستی که از مغازه روبه‌رو خرید، لنگ‌لنگان به سمت محل کارش رفت. خون از توی پاچه‌ی شلوار سمت راستش،  از توی پاچه‌ی شلوار خالی از پایش جاری بود. شاید هیچکس تعجب نمی‌کرد اما انگار جهان انگشتی شده بود که او را نشان می داد . خونش به سمت فاضلاب‌های شهری روان می‌شد. دستمالی از جیبش بیرون آورد،  یادگار روزهای جوانیش روزهایی که پر ازبوی بهارنارنج بود. روزهای روشن،  خیابان‌ها، پارک‌ها، معابر عمومی و خاطرات شیرین سایا.

روی دستمال با فونت Impact بدون اسپیس نام سایا و امیر حک شده بود. دستمال را زیر زانویش گذاشت تا خونریزی را بند آورد. قطره‌های خون آغشته با خاطراتی دور چکه چکه پایین می‌آمد. خونریزی که کمی قطع شد با خودش می‌گفت که بدن توان التیام و ترمیم خود را دارد و هر زخمی به زودی درمان می‌شود. در ذهنش به گلبول‌های سفید فکر می‌کرد و پلاکت‌ها که چه‌طور به سمت ناحیه زخمی حمله می‌کنند و با عفونت می‌جنگند و به پروتئین‌هایی که پلاکت‌ها آزاد می‌کنند اما همیشه ممکن است چندین خطا رخ دهد. التیام به جریان خون کافی نیاز دارد، زخم باید تمیز باشد مثل روحی بی‌گناه به دور از ضربه و عوامل تحریکی، اما بر خلاف تصور زمان همیشه زخم ها را خوب نمیکند. همین دستمال خونین پر از زخم‌هایی است که ابدیتی را به همراه خودش می‌کشد. از آن روز 20 مهر 1368 بیست سال گذشته است، اما....... توی همین فکرها به دنیای سفیدی برخورد و از هوش رفت.

دستانم بوی بیمارستان می‌داد. سه ماه و سه روز روی تخت آی‌سی‌یو بی‌هوش بود. همه‌ی مو‌های سرش ریخته بود. زرد و لاغر شده بود. پرستار دکتر را خبر کرد. دکتر بی‌دیالوگ فشار خونش را گرفت. چند روز بعد به بخش عمومی منتقل شد. کتش را که تحویل گرفت،  دنبال دستمال‌ گشت. دستمالی خشک شده از خون توی جیبش بود. در راه با چوبدستی زیر بغل توی پارک اندازه ابرهای جهان گریست. به خانه که رسید پایش هنوز توی گودال آب باران داشت پوست می‌انداخت. استخوان‌های زردی که از پوست خشکیده شد بیرون زده بود و پوتینی با بندهای باز. بی‌اعتنا از کنار پایی که مال او نبود گذشت. پوستش هر روز تغییر رنگ می‌داد سفید، سرخ، زرد و سیاه. جایی خوانده بود پوست بدن آینه درون است. همسر سابق‌اش هر گاه که حمام میرفت پوستش را با شیر بز و خیار و زیتون می‌شست. گریپفروت می‌خورد. او مانند یک ملکه زندگی می‌کرد و مدام در حال کشف جوش‌های بدنش بود و  همیشه مواظب بود پوستش زیاد نم نکشد. با این حال روزی 5 مرتبه حمام می‌کرد. بیش از 80 درصد وزنش را آب تشکیل می‌داد. روزی که خبر قتلش را دادند گریه کرد اما از ته دل خوشحال بود.

 - سیگاری می‌گیرانم و هی حرف‌های توی سرم را دود می‌کنم، روی کاناپه دراز میکشم- پرده را کنار میزند چوبدستی که دیگر همراه همیشگی اش شده است در گوشه ای از اتاق لم داده است ، دستانش که بوی بیمارستان می‌داد،  متورم شده‌اند. هوا رو به تاریکی می‌رود. تیک تاک ساعت روی اعصابش راه می‌رود. یک لحظه پری دریایی که سالها پیش توی جزایر مرجانی جنوب اسپانیا شکار کرده بود از ذهنش می‌گذرد. لب‌هایی سوخته بر لبانش می‌چسبد. دستش را روی سینه ی شماره 2 می‌کشد. بی‌حسی دستش را احساس می‌کند. فکر می‌کند هنوز بوی بیمارستان می‌دهد ، اما دستش همین‌جور متورم می‌شود. متورمی چهارگوش،  دستش پنجره میشود، پنجره ها از ارتفاع میترسند و پایین می افتند و پرنده ای بی ضربان از آنجا می پرد ،  تپانچه‌ای از نزدیکترین فاصله شلیک می‌شود،   واشرهای ستون فقراتش کف اتاق می‌افتد، بدنش مثل قطعه‌های یک ماشین از هم باز می‌شود و در دنیای آب  شناور می‌شوند. در دریای بی‌تصوری که نمی‌توانی فکرش را بکنی، همه چیز در سردی ذوب می‌شود.

سیگاری دیگر می‌گیرانم. دستمالی از جیبم بیرون می‌آورم. دستمالی خون‌آلود و خشک توی ظرف‌شویی با ریکا و آب داغ می شورمش ، جریان خونی مرده هوای آشپزخانه را سرخ می‌کند. دستمال را پهن می‌کنم روی پنجره. چند پرنده آن حوالی گشت می‌زنند. برایشان دانه می‌ریزم. پکی به سیگار نیمه روشن می‌زنم. هوا دارد خاکستری می‌شود ، شاید باران سختی در پیش باشد.

 

بهار ١٣٨٩

 

 

/ 4 نظر / 22 بازدید
بهشید

عاااااااااااااااااااالی بود[گل]

عطایی

سلام دوست عزیز خوشحال میشوم بصرف یک استکان غزل پذیرای شما باشم ممنون[گل]

گروه موسیقی پارسا

سلام هموطن فرهیخته وهنرمندگرامی و سپاس از مطالب گوهربار وب سایتتان..کاملا پیداست که از دل آمده وبر دل مینشیند.... عیدی گروه موسیقی پارسا به ایرانیان دوست داشتنی.... پس از 2سال انتظار.آلبوم تصویری رقص چمنزار منتشرشد پیشاپیش سال نو مبارک ...و از پروردگار رقص چمنزارها پروردگار باران و آفتاب و زیبائی ها آرزو داریم تن و روانتنان شاداب و سلامت باشد... وبهترین تجربه ها رو در دفتر خاطراتت در سال جدید بنویسی www.parsamusic.com