و......

آموخته ام که بنشینم

سر

بر

زانو

در انحنای تنت

آنجا که مملو از بوی بهار نارنج است

باران شوم

تا بارانی آویزانت

به رخت آویز

و کفش های اسپانیایی ات

پشت در

جوانه زنند

روبروی این بوم.....

حالا با من

سخن بگوی .....

/ 6 نظر / 10 بازدید
سحر جعفری

سلام اگه دوست داشتی بیا با هم بنویسیم جای شما توی جمع ما خیلی خالیه. http://iran.forum.st

يوسف

روح باراني نشان تازگي است ...

فرید قدمی

مرسی رفیق! نوستالوژی و سترونی با همان قواعد شاعرانه ی قرن نوزدهمی و ...فاصله ی زیادی داری تا ادبییات عصیانی مدرن و این شاید نتیجه ی فاصله ی ادبیات از زندگی ات باشد...

میهن

کی شعر تر انگیزد.......در انحنای تن اش نمی دانم من با همین کفشهای ملی مثل فیل مثل رنگ زرد بوم را از گردنش در می آورم تا خستگی

ساده رنگ

آسمان با رنگ عاریتش روی پل دستی تکان می دهد و محو میشود آرام آرام به تاریکی میرسم ترکیب رنگهای سرخ و سیاه آوازه آوار در دهلیزهای قلبم کابوس.. کمی به تو فکر می کنم، به خودم که تردیدها همیشه درصفند...